حکایت اول (ارزش دانش و مھارت ) :

مھندسي بود كه در تعمیر دستگاه ھاي مكانیكي استعداد و تبحر داشت. او پس از 30 سال خدمت

صادقانه(و شاید با قانون 25 سال!!) با ياد و خاطري خوش بازنشسته شد. دو سال بعد، از طرف شركت

درباره رفع اشكال به ظاھر لاينحل يكي از دستگاه ھاي چندين میلیون دلاري با او تماس گرفتند. آنھا ھر

كاري كه از دستشان بر مي آمد انجام داده بودند و ھیچ كسي نتوانسته بود اشكال را رفع كند. بنابراين،

نومیدانه به او متوسل شده بودند كه در رفع بسیاري از اين مشكلات موفق بوده است. مھندس، اين امر را

به رغبت مي پذيرد. او يك روز تمام به وارسي دستگاه مي پردازد و در پايان كار، با يك تكه گچ علامت

آن قطعه «! اشكال اينجاست » : ضربدر روي يك قطعه مخصوص دستگاه مي كشد و با سربلندي مي گويد

تعمیر مي شود و دستگاه بار ديگر به كار مي افتد. مھندس دستمزد خود را 50000 دلار معرفي میكند.

حسابداري تقاضاي ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفي مي كند و او به طور مختصر اين گزارش را مي دھد

بابت يك قطعه گچ: 1دلار و بابت دانستن اينكه ضربدر را كجا بزنم: 49999 دلار

 حکایت دوم- خود ارزيابي :

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن ھل داد. بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه

ھاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد. پسرك

زن پاسخ داد: «؟ خانم، مي توانم خواھش كنم كوتاه كردن چمن ھاي حیاط خانه تان را به من بسپاريد » : پرسید

خانم، من اين كار را با نصف قیمتي كه او مي » : پسرك گفت «. كسي ھست كه اين كار را برايم انجام مي دھد »

زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است. پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنھاد «. دھد انجام خواھم داد

خانم، من پیاده رو و جدول جلوي خانه راھم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين » : داد

مجددا زن پاسخش منفي بود.پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، «. چمن را در كل شھر خواھید داشت

پسر...، از رفتارت » : گوشي را گذاشت. مغازه دار كه به صحبت ھاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت

نه » : پسر جوان جواب داد «. خوشم آمد؛ بخاطر اينكه روحیه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدھم

«. ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجیدم. من ھمان كسي ھستم كه براي اين خانم كار میكند

 حکایت سوم - آيا نقطه ضعف مي تواند نقطه قوت باشد؟

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود براي تعلیم فنون رزمي جودو به يك

استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قھرمان جودو بسازد. استاد پذيرفت و به پدر كودك

قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را در مقام قھرماني كل باشگاھھا ببیند. در طول شش ماه استاد فقط

روي بدنسازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو را به او تعلیم نداد.بعد از شش ماه خبر

رسید كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شھر برگزار میشود. استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا

زمان برگزاري مسابقات فقط روي آن تك فن كار كرد. سرانجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب

ھمگان، با آن تك فن ھمه حريفان خود را شكست دھد. سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاھھا نیز

با استفاده از ھمان تك فن برنده شود. وقتي مسابقات به پايان رسید،در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد راز

پیروزي اش را پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزي تو اين بود كه اولا به ھمان يك فن به خوبي مسلط بودي. ثانیا تنھا

امیدت ھمان يك فن بود و سوم اينكه تنھا راه شناخته شده براي مقابله با اين فن، گرفتن دست چپ حريف بود، كه

تو چنین دستي نداشتي.

حکایت چهارم - مار را چگونه بايد نوشت؟

روستايي بود دور افتاده كه مردم ساده دل و بیسوادي در آن سكونت داشتند. مردي شیاد از ساده لوحي

آنان استفاده كرده و بر آنان به نوعي حكومت مي كرد. برحسب اتفاق گذر يك معلم به آن روستا افتاد و

متوجه دغلكاري ھاي شیاد شد و او رانصیحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا مي

كند. اما مرد شیادنپذيرفت. بعد از اتمام حجت، معلم با مردم روستا از فريبكاريھاي شیاد سخن گفت و

نسبت به حقه ھاي او ھشدار داد. بعد از كلي مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر اينشد كه فردا در میدان

روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدھند تا معلوم شود كدامیك باسواد و كدامیك بي سواد ھستند. در روز

موعود ھمه مردم روستا در میدان ده گردآمده بودند تا ببینند آخر كار، چه مي شود.شیاد به معلم گفت:

معلم نوشت: مارنوبت شیاد كه رسید شكل مار را روي خاك كشید.و به مردم گفت: شما خود « مار » بنويس

قضاوت كنید كدامیك از اينھا مار است؟مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما ھمه شكل مار

را شناختند و به جان معلم افتادند تا مي توانستند او را كتك زدند و از روستا بیرون راندند.

شرح حكايت :

اگر مي خواھیم بر ديگران تأثیر بگذاريم يا آنھا را با خود ھمراه كنیم بھتر است با زبان، رويكرد و نگرش خود

آنھا، با آنھا سخن گفته و رفتار كنیم. ھمیشه نمیتوانیم با اصول و چارچوب فكري خود ديگران را مديريت

كنیم. بايد افكار و مقاصد خود را به زبان فرھنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه كرد و

به آنھا داد.