به نام خدا
چه کسي پنير مرا برداشته است؟
( اسپنسر جانسون)
روزگاري, در زمان هاي بسيار قديم, در سرزميني بسيار دور, چهار موجود کوچک زندگي مي کردند که در جستجوي پنير به درون هزارتوي پر پيچ و خمي راه يافتند تا غذا جستجو کنند و بخورند و شاد شوند.
دوتا ار آنها, به نام هاي اسنيف(Sniff) و اسکوري (Scurry)
, موش بودند , دوتاي ديگر, آدم کوچولوهايي بودند به نام هِم(Hem) و هاو (Haw) که از نظر ظاهر مانند موش ها کوچک بودند ولي روش و رفتار آنها مثل آدم هاي امروزي بود.
به خاطر جثه کوچک شان, مشاهده ي کارهايي که انجام مي دادند کار ساده اي نبود اما اگر به اندازه ي کافي از نزديک به آنها نگاه مي کرديد مي توانستيد چيزهاي بسيار شگفت انگيزي را در رفتار آنها ببينيد.
موش ها و آدم کوچولوها هر روز اوقات خود را در هزارتوي مارپيچ, در جستجوي پنير مخصوص خود مي گذراندند.
موش ها, اسينف و اسکوري, که هم چون ديگر جونده ها, داراي مغزي ساده, ولي شم و غريزه قوي بودند, مانند اغلب موش ها در جستجوي پنير سفتي بودند که آن را ذره ذره گاز بزنند و بخورند و لذت ببرند.
آدم کوچولوها, يعني هِم و هاو, از مغز خود که انباشته از عقايد و باورهاي بسيار بود براي جستجوي نوعي پنير متفاوت که معتقد بودند باعث شادي و موفقيت بيشتر آنها مي شود استفاده مي کردند.
موش ها و آدم کوچولو ها به همان اندازه که با هم متفاوت بودند, خصوصيات مشترکي نيز داشتند: هر روز صبح هر کدام از آنها گرمکن و کفش ورزشي خود را مي پوشيد و خانه کوچک خود را ترک مي کرد و به سرعت در جستجوي پنير به داخل هزارتوي مارپيچ مي رفت.
اين هزارتو, کلاف سردرگمي از دالان ها و اتاق ها بود که بعضي از آنها مملو از پنير خوشمزه بود. اما زواياي تاريک و راهروهاي بن بستي هم در آن جا وجود داشت که بعضي از آنها انتهايي نداشت و هر کسي ممکن بود در آن جا گم شود.
به هر حال, براي آنهايي که راه خود را پيدا مي کردند,هزارتوي مارپيچ اسراري هم داشت که به آنها اجازه ي لذت بردن از يک زندگي بهتر را مي داد. موش ها, اسنيف و اسکوري, از روش ساده اما ناکار آمد آزمون و خطا براي پيدا کردن پنير استفاده مي کردند. يعني ابتدا يک راهرو را جستجو مي کردند و اگر خالي بود به راهروهاي بعدي مي رفتند.
اسنيف با استفاده از دماغ بزرگ خود رد پنيرها را بو مي کشيد و اسکوري مستقيم به دنبال آن به طرف جلو ميدويد. همان طور که انتظار مي رفت آنها معمولاً راه خود را گم مي کردند, جهت را اشتباه مي رفتند و اغلب به ديوار مي خوردند.
اما دوتا آدم کوچولو, هِم و هاو, از روش متفاوتي استفاده مي کردند که بر قدرت تفکر آنها و استفاده از تجربيات گذشته متکي بود. اگر چه , بعضي از اوقات, آنها هم بر اثر عقايد و احساسات شان سر در گم مي شدند.
درنهايت, هر کس به طريقي آن چه را که در جستجويش بود پيدا مي کرد. هر کدام از آنها همان نوع پنيري را که دوست داشت در انتهاي يکي از راهروها, در ايستگاه پنير C , پيدا مي کرد.
از آن روز به بعد, هر روز صبح, موش ها و آدم کوچولوها لباس گرمکن پوشيده و عازم ايستگاه پنير C مي شدند. طولي نکشيد که هر يک از آنها کار ثابت و مشخص روزانه خود را يافتند.
اسنيف و اسکوري هر روز صبح زود از خواب بيدار مي شدند و به داخل هزارتوي مارپيچ مي دويدند و همواره همان مسير هميشگي را دنبال مي کردند.
موش ها وقتي به مقصد مي رسيدند کفش هاي ورزشي خود را در آورده آنها را به هم گره مي زدند و دور گردن خودشان آويزان مي کردند.
با انجام اين کار هر وقت کفش هاي خود را لازم داشتند به راحتي مي توانستند آنها را پيدا کنند. سپس از پنير خوردن لذت مي بردند.
در اوايل, هِم و هاو, نيز هر روز صبح به طرف ايستگاه پنير مي دويدند تا از خرده پنيرهاي خوشمزه اي که در انتظار آنها بود لذت ببرند. اما بعد از مدتي, آدم کوچولوها راه و روش متفاوتي را در پيش گرفتندو
هِم و هاو, هر روز صبح کمي ديرتر از خواب بيدار مي شدند, کمي آهسته تر لباس مي پوشيدند و سلانه سلانه به طرف ايستگاه پنير مي رفتند زيرا به هر حال مي دانستند که پنير کجاست و چطور مي توان به آن جا رسيد.
آنها اصلاً فکر نمي کردند که اين پنير از کجا مي آيد و چه کسي آن را در آن جا مي گذارد. تصور آنها فقط اين بود که پنير آن جا خواهد بود. هر روز صبح به محض اين که هِم و هاو به ايستگاه پنير شماره C مي رسيدند احساس مي کردند در خانه خود هستند؛ گرمکن هاي خود را آويزان مي کردند و کفش هايشان را در مي آوردند و دمپايي هاي راحتي خود را مي پوشيدند. حالا که پنير را پيدا کرده بودند بسيار آسوده خاطر بودند. هِم مي گفت : عاليه , در اين جا پنير کافي تا ابد براي ما وجود دارد». آدم کوچولو ها احساس شادي و کاميابي و امنيت مي کردند.
طولي نکشيد که هِم و هاو, پنير موجود در ايستگاهC را متعلق به خود دانستند آن جا آن قدر پنير بود که آنها سرانجام خانه خود را عوض کردند و در نزديکي انبار پنير ساکن شدند و يک زندگي اجتماعي در اطراف آن ايستگاه براي خود درست کردند. هِم و هاو براي اين که بيشتر احساس کنند که در خانه ي خودشان هستند . ديوارهاي آن جا را با سخناني درباره ي پنير تزيين کردند و حتي تصاويري از پنير در روي ديوارها کشيدند که لبخند به لب آنها مي نشاند. يکي از اين ديوار نوشته ها چنين بود: